محمد بن حسين البيهقي
737
تاريخ بيهقى ( فارسي )
اين بود كه او آيد . گفت : خداى ، عزّ و جلّ ، حرمت و حشمت او بزرگ كناد ، چنان كه او حرمت بندهء 1 او بشناخت . هارون گفت : ما را پندى ده و سخنى گوى تا آن را بشنويم و بر آن كار كنيم . گفت : اى مرد گماشته بر خلق خداى 2 ، عزّ و جلّ ، ايزد ، عزّ و على 3 ، بيشتر از زمين به تو داده است تا [ به ] بعضى از آن خويشتن را از آتش دوزخ بازخرى . و ديگر در آيينه نگاه كن تا اين روى نيكو خويش بينى و دانى كه چنين روى به آتش دوزخ دريغ باشد . خويشتن را نگر و چيزى مكن كه سزاوار خشم آفريدگار گردى ، جلّ جلاله 4 . هارون بگريست و گفت : ديگر گوى . گفت : اى امير المؤمنين از بغداد تا مكّه دانى كه بر بسيار گورستان گذشتى ، بازگشت مردم آنجاست ، رو ، آن سراى آبادان كن ، كه درين سراى مقام 5 اندك است . هارون بيشتر بگريست . فضل گفت : اى عمرى ، بس باشد تا چند ازين درشتى 6 ، دانى كه با كدام كس سخن مىگويى ؟ زاهد خاموش گشت . هارون اشارت كرد تا يك كيسه پيش او نهاد ؛ خليفه گفت : خواستيم تا ترا از حال تنگ 7 برهانيم و اين فرموديم . عمرى گفت : صاحب العيال لا يفلح ابدا 8 ، چهار دختر دارم و اگر غم ايشان نيستى 9 ، نپذيرفتمى ، كه مرا بدين حاجت نيست . هارون برخاست و عمرى با وى تا در سراى بيامد تا وى برنشست و برفت . و در راه فضل را گفت : « مردى قوى سخن 10 يافتم عمرى را ، و لكن هم سوى دنيا گراييد ، صعبا فريبنده كه اين درم و دينار است 11 ! بزرگا مردا كه ازين روى برتواند گردانيد ! تا 12 پسر سمّاك را چون يابيم 13 . و رفتند تا بدر سراى او رسيدند ، حلقه بر در بزدند سخت بسيار تا آواز آمد كه كيست ؟ گفتند : ابن سمّاك را مىخواهيم . اين آوازدهنده برفت ، دير ببود 14 و بازآمد كه از ابن سمّاك چه مىخواهيد ؟ گفتند كه در بگشاييد كه فريضه شغلى است . مدّتى ديگر بداشتند 15 بر زمين خشك 16 ، فضل آواز داد آن كنيزك را كه در گشاده بود تا چراغ آرد . كنيزك بيامد و ايشان را گفت : تا اين مرد مرا بخريده است ، من پيش او چراغ نديدهام . هارون بشگفت بماند . و دليل را بيرون فرستادند تا نيك جهد كرد و چند در بزد و چراغى آورد و سراى روشن شد . فضل كنيزك را گفت : شيخ كجاست ؟ گفت :